آرمان من
آرمان من
خاطرات گل پسر
تاريخ : سه شنبه 4 اسفند 1394 | نویسنده : مامان مرمر
بازدید : 57 مرتبه

سلام  امروز اومدم تا از یه دوست خوب وعزیز بگم محبت

دوستی که خیلی دوستش دارممحبت

عاشقشممحبت

اگه یک روز نبینمش نگرانش میشم و منتظرم فردا بشه و اونا ببینمآرام

دوستی که تو مهد کودک باهاش آشنا شدم و هر روز به عشق دیدنش میرم مهدبغل

اگه فکر میکنی پسره سخت در اشتباهیچشمک

دوست دخترم اسمش ستایشه

 

این روزها مهد کودک خیلی خوش میگذره

این یه پست ویژه بود یه فرصت دیگه میام با کلی عکس وخاطره بای بای

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 12 آبان 1394 | نویسنده : مامان مرمر
بازدید : 225 مرتبه

سلام دوست جونامحبت

هییییییییییی یادش به خیر یه روز و روزگاری سر هر مناسبتی مامانم زود میومد وبلاگم رو آپ میکرد!روزها تندتند گذشتند و ما مناسبتهای مختلف اومد ورفتند...امروز اومدیم تا یادی کنیم از روزهای تابستونی ...متنظر

تیر ماه

ماه مبارک رمضان ومهمونیهای افطار و شبهای خوش بعد از افطار تا سحر در پارک مامانجون اینا با دایی ها وخاله .ماه رمضون خوبی بود دمش گرم هرشب پارک ...

مردادماه

تولد مامان مریم و جشن در رستوران شب نشین و هدیه ی زیبای بابایی یه دستبند خوشکل مامان خیلی غافلگیرشد وکلی به ما خوش گذشت.

شهریورماه

خبری از مسافرت نبود چون آیدا از هفتم باید میرفت مدرسه.نقاش اومد خونمون ویه مدت تو پارکینگ بودیم تا خونه سرو سامون گرفت.آقای خرمدل وخانواده اش از شیراز مهمونمون بودن.

مهرماه

قشنگترین وزیباترین ودلپذیرترین ماه سال از نظر مامانی...

تولد5سالگی من و 13سالگی آیدا.برا تولد امسال مامان یه کیک پخت وعمه ومامانجون اومدن خونمون ویه تولد بسیاربسیار ساده وشیرین برگزارشد.

چند هفته ای هست که به مهد کودک میرم با اشتیاق و شور وذوق وصف ناپذیر.خیلی چیزها یاد گرفتم.خیلی خوب نقاشی میکشم وعالی رنگ میکنم.مباحث ریاضی مثل چپ وراست.باز وبسته.بلند وکوتاه و...یاد گرفتم وشعر کودکستان:

وقتی که از خواب پا میشم                 مثل یه غنچه وا میشم

سلام به مامان میکنم                      سلام به بابا میکنم

یه کمی ورزش میکنم1234                    توباغپه گردش میکنم1234

میگم مامان مامانجون                             چایی را بریزتو فنجون

وقتی چایی رو نوشیدم                              مامان بابا را بوسیدم

میرم به پیش دبستان                        میون آن گلستان

ودرحال حاضر این شعر ابزاری شده برا رسیدن به اهدافم مثل به مامان میگم آدامس میگه شعرت را بخون بهت بدم.میگم موبایل بریم خونه پدر...همه ی اینا مشروط به خوندن شعره ومامان کلی ذوق میکنه وغرق در لذت میشه .

کلمات جدید:هسمایه(همسایه) کوچوله(کلوچه) رارنگی(نارنگی) دندونم درد میگیرونه(درد میکنه) افتاندوندم(افتادم)

راستی دیروز اولین بارون پاییزی توی شهرمون اومد ومن منتظر برفم همش سوال میکنم کی برف میاد ومامان تو دعاهاش از خدا میخاد که برف بباره تا منو خوشحال کنه 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 29 خرداد 1394 | نویسنده : مامان مرمر
بازدید : 171 مرتبه

سلام وصدسلاممحبتمحبت

بالاخره بعد از مدتها اومدیم امیدواریم حضورمون از این کم رنگ تر نشهخجالت

این روزها مامان کمتر وقت میکنه آپ کنه بیشتر در حال ورزش و رژیم وآشپزیه ...

این روزها من و آیدا خیلی با هم دعوا میکنیم و حسابی اعصاب مامان بهم ریخته...

این روزها کمتر تلوزیون میبینم وبیشتر تبلت بازی میکنم...

این روزها مامان بابا وآیدا روزه دارن امیدوارم کمتر اذیتشون کنم و بذارم استراحت کنند البته به من امیدی نیست...

این روزها کلمات با مزه ای میگم که مامان خیلی خنده اش میگیرهخنده

تلبت=تبلت   می باخم=بازنده میشم  ریز خوردم=لیز خوردم   دارابه=دوباره

در بهاری که گذشت یه عالمه اتفاقات خوب وقشنگ و مناسبتهای رنگ و وارنگ داشتیمآرام

17 فروردین تولد بابایی بود که مامان کیک پزید و یه جشن کوچک خانوادگی گرفتیم

21فروردین روز مادر که هدیه بابایی مامان رو خیلی غافلگیر کرد و بسی خوشحالبغل

12 اردیبهشت روز معلم وروز پدر که مامان کیک خوشمزه پخت و به همراه هدیه(شلوار ورزشی) برا بابایی جشن گرفتیممحبت

7خرداد که مامانجون صقیده(صدیقه) از کربلا برگشت به فرودگاه رفتیم و برام دوتا تفنگ آوردخندونک

12خرداد جشن فارغ التحصیلی آیدا که خیلی جالب بود آرام

روزهای تعطیلی _گردشهای دست جمعی و افتادن در حوض آب که خیلی خنده دار بودقه قهه

 

26تیر به خاطر قبولی آیدا در آزمون تیزهوشان  یه جشن کوچیک در رستوران زاگرس گرفتیم  خیلی بهمون خوش گذشت هرچند من طبق معمول با مامان عکاس همکاری نکردمچشمک

 مامان نوشت:

عزیزم :از " ترین" پرهیز کن ، چرا که خوشبختی جایی هست که خودت را با کسی مقایسه نکنی.
حتی نخواه خوشبخت ترین باشی .
بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواستت تلاش کن.


 

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 29 فروردين 1394 | نویسنده : مامان مرمر
بازدید : 374 مرتبه

سلام به همه دوست جونای گل و گلابم. حالتون خوبه؟محبتمحبتمحبت

واااااااااای فروردین داره تموم میشه مامان من تازه اومده پست عیدانه بذاره!!شاکی

 تعطیلات نوروز 94 هم زودتر از چیزی که فکرش رو میکردیم گذشت و دوباره روند عادی زندگی شروع شد.خنده

روزهای اول که به مهمونی رفتن ومهمون اومدن گذشت و به مذاق من خوش اومد چون مهمونا همش بهم عیدی میدادن وآجی مهربون امسال هم مثل پارسال یه دونه پول (ده هزاری و...)میگرفت وبهم چهارتا پول(پنجاه تومنی)میداد

شکلات وکاکاو خوردم فت وفراوون خندونک

روزهای بعد هم باب میل مامان قلمبه که حالا دیگه ده کیلو سبکتر شده بود به کوهنوردی و راهپیمایی وچشمه گردی گذشت من مثل یه مرررررررد از کوه بالا میرفتم خستگی ناپذیر و غرورآفرینتشویق

برای اینکه من گاشگ(عاشق) کوهم والبته  گاشگ ماشین محبوبم وگاشگ بابایی وگاشگ آجی و همه ی دوستای نازم

 و من گاشگ عیدم.امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشید سرشار از موفقیت وسلامتی وسرافرازیبغل



موضوع :
تاريخ : جمعه 29 اسفند 1393 | نویسنده : مامان مرمر
بازدید : 343 مرتبه

سلام سلام سلام

چند ساعتی  بیشتر به پایان سال نمونده  ومنتظریم تا سال نو بشه متنظر

و با سال 93 خداحافظی کنیم سالی که گذشت برا من سالی پر از خاطرات زیبا و روزهای قشنگ بود ومن  فهمیدم چقدر درزمینه نقاشی و خرابکاری و ریخت وپاش استعداد دارم  البته امسال این خونه تکونی و پاک کردن دیوارها و شستن فرش و موکتها مامان رو بدجوری خسته کرد و طی مشاوره با بابایی  تصمیم گرفتن دیگه نذارن این استعدادها شکوفا بشهگریه

االان دقیقا شش ساعت دیگه به تحویل سال مونده و من درخواب عمیقی فرو رفتم چون قراره تا ساعت 2نیمه شب که موقع سال تحویله بیداربمونم ..تو این فاصله سفره هفت سین چیده شده با تخم مرغهایی که من وآیدا رنگ کردیم و خیلی لذت بردیم همونطور که در پخت شیرینی عید کلی ذوق کردم و به مامان کمک کردم ومامان از شادی ما سراسر شادمان وخرسند وراضیراضی

لباس وکفش هم خریدم و هربار به مامان میگم این لباسا از عیدمه وهنوز نفهمیدم  عید کیست وکی می آید؟؟سوال

 

دوستای گلم ارزو میکنم سال 1394 رو با خوشی و شادی شروع کنید
امید وارم تو سال جدید غمو غصه مهمون خونتونو دلهاتون نشه
ایشالا پررررر انرژیو با نشاط و سر زنده باشید
ورجه وورجه کنید قه قهه

شلوغ کنید مخ همه رو  بخورید شاد شاد باشید مث من
اصن خسته نشید
باور کنید اینا برا شاد بودنه خودتونهچشمک

 

آرمان وشیرینی های مامان پختخوشمزه

 

 وسفره هفت سین سال 94 سال بببعی

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393 | نویسنده : مامان مرمر
بازدید : 312 مرتبه

سلام دوستای گلممحبت

در آستانه ی  4سال و4ماه و4روزگی به شدت بیمارم  سرفه میکنم و ویروس لعنتی بدجوری منو از پا درآورده

دوشبه بدنم به قدری داغه  وتب دارم که مامان بخاری رو خاموش میکنه(یه همچین مامان بهینه ای داریم ما)

هوا بسیار آلوده است ونه برف میاد ونه بارون بهاران در زمستانیه والاگریه

با اینکه هیچ علاقه ای به تفنگ ندارم ولی اینقد این محمدطه اومد خونمون وبا تفنگش پزداد ودلمو سوزوند که مجبورشدم شرط مامان مبنی بر اینکه اگه غذات رو بخوری برات تفنگ میخرم را قبول کنم ومامان بی انصاف تا میتونست کباب وجوجه ریخت تو شکم من  وبالاخره منم صاحب تفنگ شدم وحالا این منم که دل محمدطه رو میسوزونم دلت بسوزه تفنگ من بزرگتره...چشمک

واما مامان قلمبه فعلا4کیلو کاهش داشته ورژیمش برپایه ی کم خوری وسالم خوری وکالری شماریه .کلا این رژیمش خیلی به نفع من بوده چون میریم تو حیاط ومامان به بهانه پیاده روی کلی با من بازی میکنه و بدوبدو باهم مساقبه میدیم وکلی بهم خوش میگذره قه قهه

مامان نوشت:

پسرنازم 4سال و4ماه و4روزگیت مبارک ایشالا همیشه سالم باشی و به 444 آرزوی قشنگت برسی .عزیزمادر دعا میکنم هرچه زودتر خوب بشی ودوباره باهم مساقبه بدیم .دردت به جونم .محبت



موضوع :
تاريخ : جمعه 26 دی 1393 | نویسنده : مامان مرمر
بازدید : 309 مرتبه

سلام دوستای مهربونمقلب

مامان نمیدونه از کجا شروع کنه و احوالات این روزهای منو چه جوری توصیف کنه!! از شیطنت هام بگه؟؟ آخاز شیرین زبونی هام بگه؟قه قهه از نقاشی  هام بگه!!شیطاناز ماشین بازیام بگهچشمکاز عشق وعلاقه ام به خودش  بگه محبتاز کجا بگه؟ در یک کلام روز به روز که میگذره من خواستنی ترقلب و شیرین زبون ترقلب و البته خرابکارترآخ میشم!

رنگ مورد علاقم آبیه و دوست دارم از هر چیزی آبیش رو داشته باشم! قلبو میدونم که صورتی یه رنگ دخترونه اس!  هر چیز صورتی توی خونه ببینم میگم این ماله آجی آیداس.همین امشب که مسواکم گم شده بود و مامان یه مسواک نو وصورتی بهم داد اصلا زیر بار نرفتم و مسواک آبی میخاستم و ترجیح دادم بدون مسواک بخوابم تا بابایی برام مسواک آبی بخرهشیطان

عاشق مهمون ومهمون بازیم همش از مامان میپرسم کی میاد خونمون؟چرا مهفون نداریم؟

و هر کس بیاد خونمون باید باهام مسابقه بده .فرقی نمیکنه پدر بزرگ 60ساله یا کودک 3ساله و توی همه ی مسابقات ماشین من پرنده میشه و ماشین مقابل تصادف میکنه و توسط پلیس جریمه میشه وماشین آتش نشانی به محل حادثه میاد و مشکل رو حل میکنه و این دور ادامه داره شیطان

آتش نشانی شغل منه و مامان بابا دیگه نگران آینده شغلی من نباشن.کلا این روزها به ماشین آتش فشانی خیلی علاقمندم .

همچنان به نقاشی علاقه دارم .تمام دیوارهای اتاق خودم وآیدا رو نقاشی کردم.چند روز پیش مامان به بابایی میگفت باید نقاش بیاریم خونه رو برا عید رنگ کنه و من :مامانی دلت بسوزه من اتاقمو خودم نقاشی کردم و مامان قه قهه

این واژه ی  دلت بسوزه رو جدیدا از بچه های مهد یاد گرفتم و به خصوص وقتی با آیدا دعوا میکنم زیاد تکرار میکنم دلت بسوزه النا با من دوسته با تو دوست نیس .دلت بسوزه من ماشین دارم تو نداری وآیداشاکی

راستی مامان مرمر این روزا عجیب ورزشکار شده و باشگاه میره وکمتر غذا میخوره وبیشتر فعالیت میکنه و به قول معروف تو رژیمه و انگیزش "لباسهایی هست که از خارج آورده وهمه براش تنگه و حرفهای بابایی که میگه حیف این همه دلاری که بابت این لباسها رفت"بلهههههه بیشتر از این دست روی دل مامان نمیذارم و مامان را با رژیمی که در پیش گرفته تنها میذارم ودعا میکنم که تا عید یه مامان مانکن و خوش تیپ وخوش لباس تحویل بگیرم شما هم دعا کنیدبوس

با تمام علاقه مشغول دیدن کارتون مک کویین

ومامان نوشت:

خدا را شکرت بابت همه ی لحظه های قشنگ زندگیم در کنار فرشته های نازنینم محبت



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 24 آذر 1393 | نویسنده : مامان مرمر
بازدید : 292 مرتبه

سلام دوست جونامحبت

این روزها من فوق العاده پرحرف شدم! نیشخندلحظه یا ثانیه ای نیست که ساکت باشم.  زبان یا یه قضیه از مهد  برا تعریف کردن دارم یا دایم دارم از مامان سوال میپرسم .

اول تمام جمله هایی که میشنوم یه چرا میذارم و میپرسم بعد اول جوابی که بهم میدن دوباره یه چرا میذارم و میپرسم!خلاصه همین جوری بحث ادامه پیدا میکنه تا مامان این شکلی میشه:هیپنوتیزمکلافه

مامان:آرمان کنترل رو بده

من:چرا میگن کنترل ؟چرا نمیگن قطار؟؟؟

مامان:آرمان لباس بپوش بریم بیرون

من: چرا لباس بپوشم؟؟؟

مامان :هواسرده سرما میخوری

من:چرا سرده من  سرما دوست ندارم بخورم؟؟؟

مامان:باشه عزیزم نخور حالا بیا لباس بپوش بریم خونه خاله

من:چرا پویا(پسرخاله ام) به خاله میگه مامان؟؟؟

مامان:تعجبقه قهه

چرا به این میگن توپ چرا نمیگن دایره؟؟؟چرا به این میگن کلاه چرا نمیگن پلیس؟؟؟؟

چرا مامان که برا نقاشی های من  ذوق زده میشد با دیدن این صحنه ذوق مرگ شد؟؟؟؟شاکی

چرا زاینده رودی که اینقد برای جاری شدنش ذوق کردیم تمیز نبود وبابای من خیلی متاسف شد؟؟؟شاکی

چرا من در گرفتن عکس با مادر اصلا اصلا همکاری نمیکنم؟؟؟شاکی

چراشله زردهای هرسال اربعین خونه مادرجون بی نظیرترین وخوشمزه ترین میشود؟؟؟

چرا من به خواهرم آیدا اینقد علاقمندم ودر نبود یا کلافه بودن مادر به سوی او پناه می آورم؟؟؟

مامان نوشت: 

آرمانم این روزها با شیرین زبونیها و حرفای قشنگت دارم  عشق میکنم وتازه فهمیدم داشتن یه پسر بچه ی شیطون وپرحرف لذتیه که تو دنیا نظیر نداره/خدا را شکر /



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 18 آبان 1393 | نویسنده : مامان مرمر
بازدید : 237 مرتبه

سلام دوستای خوبمHello

 اول از همه یه عالمه تشکر از همه دوستای خوبم به خاطر تبریک تولد و انرژی مثبتی که با تعریف از کارهای مامان براش فرستادین دوستتون دارمبغل

امیدوارم عزاداری های همه شما قبول باشه. من شبها با مامان به مسجد می رفتم البته یه ماشین هم با خودم میبردم اولش ماشین بازی میکردم ولی بعد  حس وحالم حسینی میشد و به همراه مامان برای همه دوستای خوبم اینگونه دعا کردم:

خدایا به حق علی اصغر حسین, همه بچه های مریض رو شفا بده.

خدایا به همه خاله هایی  که آرزوی مادر شدن دارند بچه های سالم بده  و طعم شیرین مادری را به آن‌ها بچشان.

خدایا به حق علی اصغر حسین, همه بچه ها را از همه بدی ها و بلاها در امان بدار.

خدایا به همه ی مامان باباها سلامتی بده تا بتونن بچه های صالح وخوب تربیت کنن.

راستی امسال مامان  بابابرام  زنجیر و سربند خریدن و مربی مهد هم بهمون سربند وپرچم داد که شبها کنارتختم میذارم اینقد بهشون نگا میکنم تا خوابم ببرهخواب آلود

 

موضوعی  که این روزها مامان رو به شدت ذوق زده کرده علاقه واشتیاق من به نقاشیه .مامان که فکر میکرد من به جز ماشین به هیچ چیز دیگه ای علاقه ندارم و یه کوچولو نگران هم بود حالا وقتی میبینه من با این دستای کوچولوم  دفترم رو خط خطی میکنم و از نطرخودم ماشین میکشم کلی ذوق میکنه  مخصوصا دیروز که براش یه باب اسفنجی هم کشیدم و خوشحالیش تا خونه مامانجون ومدرسه بابایی هم رسید.

 

وموضوع دیگه ای که این روزها مامان رو به شدت نگران وکلافهکچل کرده اینه که اینقد دستشوییم رو نگه میدارم که کنترلش از دستم خارج میشه مثلا جمعه که خونه مامانجون بودیم خودم رو خیس کردم ومامان بینوا مجبور شد کلی پافرشی و روفرشی بشورهخستهیا امروز که مامان با خیال راحت داشت همین پست رو تکمیل میکرد از مهد زنگ زدن برا آرمان لباس بیار 81872_ghayem.gif ولی با این حال مامان علت اصلی رو سردی هوا میدونه واینکه پهلوهام  یخ کرده وبا این تفکر هیچ گونه دعوا وتنبیهی در کارنیست در نتیجه تعداد لباسهام بیشتر شده وبه مربی مهد توصیه اکید شده که آرمان نزدیک بخاری بشینه و از نظر مامان این نیز بگذرد.محبت

ویه اتفاق جالب وقتی توی پارک سرخوش وشادان بازی میکردم  با دیدن حوض پرآب هوس ماهیگیری به سرم زد ودرحالی که داشتم برگهای پاییزی رو صید میکردم تالاپ افتادم توی آب ویه عموی مهربون نجاتم داد وچون لباس نداشتم لباس ورزشی بابایی رو پوشیدم.واین گردش ساعتی بیش نپایید ....

  

ویه خبر مهم بالاخره بعد از سالها زاینده رود  پرآب شد وسراسر رودخونه شلوغ بود مردم خوشحالی میکردن وبنده طبق معمول برا عکس همکاری نکردمخندونک

 

ومامان نوشت:

پسرم ! من نمی خواهم تو بهترین باشی ، فقط میخواهم تو خوشحال و خوشبخت باشی .
 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 مهر 1393 | نویسنده : مامان مرمر
بازدید : 447 مرتبه

یکساله شدم راه رفتم ودندون در آوردم ومامان بابا رو کلی خوشحال کردم....دوساله شدم مامان بابا با خنده هام ذوق کردن و با گریه هام غصه خوردن.....سه ساله شدم مامان بابا نگران از سکوت من و شگفت زده از اینکه تونستم حرف بزنم...

وامروز 11 مهر چهارساله شدم یه پسر شیرین زبون ودوست داشتنی عاشق ماشین و کامیون.مامان بابا خیلی دوستم دارن و منم  روزی هزارتا بوسشون میکنم  16 کیلو هستم.خیلی شیطون وبازیگوشم و به جز شبهایی که بارون میاد تو رختخوابم مشکل دیگه ای ندارمخجالت

11مهر برا مامان بابا روز مهم ومقدسیه چون خدا هر دو تا فرشته هاشو  توی همین روز بهشون هدیه داد 11مهر روز عشقهای مامان باباست برا همینه که مامان بابا برا خوشحال کردن من وآیدا تصمیم گرفتن یه جشن تولدبگیرن و یه عالمه مهمون دعوت کنن .برا من کیک باب اسفنجی انتخاب شد چون چند ماهی هست که عجیب عاشق کارتون باب اسفنجی شدم از ملافه وکیف ولیوان باب اسفنجی تا تزیینات اتاقم همه باب اسفنجیه .

وبرای آیدا کیک پرنسس چون مامان عقیده داره دختر کوچولوش دیگه بزرگ شده و برا خودش خانومی شده ومثل پرنسسا دلبری میکنه .

همه تزئینات رو مامان خودش درست کرد . یه عالمه وقت گذاشت تا برای خوشحالی ما کلاه ولیوان ودستمال وکارت دعوت و ریسه ی باب اسفنجی و پرنسس درست کنه.

 

 اول جشن من خواب بودم و وقتی بیدار شدم کلی حیرت کردم عین علامت تعجب شده بودمسوال

 

از کادوهایی که زیر میز چیده شده چشم برنمیدارمو مواظبم کسی برندارهخندونک

 

 

بخند آرمان بخند مادر..عشق مامان 4سالگیت مبارکمحبت

 

برام مثل یه رویا میمونه انگار دارم خواب میبینممتنظر

 

 مهمونای کوچولو سهیل پسرعموم.سپهرپسرداییم ومعین پسرعموم(ما چهارتا به فاصله چند ماه همگی در یک سال به دنیا اومدیم)

 

 

 و پرنسس های کوچولو النا آتنا سارینا وزهرا

 

و دوستهای همیشه همراهم امیرطه ومحمدطه

 

مهمون کوچولوهام برام هدیه های قشنگی آوردن دستشون درد نکنه.بغل

 

کلی به ما بچه ها خوش گذشت و شیطونی کردیم.  تجربه شیرینی بود برام. بوس

 

 

توضیح نوشت:مامان سعی کرد تا جشن تولد بچه هاش درعین حال که تمیز وزیباست ساده و بی ریا برگزاربشه تا احیانا دل فرشته های کوچولویی که  توان مالی ندارن یا برگزاری تولد تم دار وپرهزینه براشون مقدور نیست نشکنه اینکه هم تزیینات رو خلاصه کردیم وتو خونه تهیه شد هم برا عصرانه آش نذری دادیم تا در شب عید قربان درشادی اسماعیل خلیل الرحمن شریک باشیم.عیدتون مبارک دعاهاتون مستجاب.محبت

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد